همه چیز تمام شده، خون به آرامی از چوب پایین می ریزد و زن به آخرین میخی که در دست راست پسرش فرو می رود نگاه می کند . مرد فریاد می کشد و زن قلبش را تکه تکه می کند .
هوا روشن شده و زن چشم باز می کند، از وسط چمبره ها می نگرد وبه صدای ریز آهنگ پیام کوتاه گوش می دهد. مرد دزدکی نگاه می کند و زن قلبش را پاره می کند . زن از یک طر ف تخت بلند می شود و مرد از طرف دیگر . تنها یک دایره قرمز در گوشه تخت بر جای می ماند .
مرد نفس عمیقی می کشد و خود را مچاله می کند . به لبه کناری تختش می چسبد تا فاصله اش را زیاد کند از هم آغوشی با زنی که دستهایش را باز می کند اما مرد بازوهایش را با چاقویی بلند می برد . زن می بوسد و مرد لبهای زن را گاز می گیرد و تکه تکه می کند . حالا خون به آرامی از روی چانه ظریف زن جاری می شود . مرد چشمهایش را باز می کند و خیره نگاه می کند .
زن می خندد و مشتهای گره کرده تمام دندانها را در داخل دهانش می ریزند . زن نگاه می کند و ناخنها حدقه چشمهایش را در می آورند حالا هیچ تصویری از زن وجود ندارد ، پاک شده. مرد شروع می کند به دوختن لبهایش می برد و تمام چیزی که در ذهن دارد می دوزد. لبهای زن کوچک می شوند و قرمز ، درست هم اهنگ با خونی که حالا بند آمده .
مرد دست در جیب می کنه و به ارامی دو گوی خاکستری را بیرون می کشد و جای چشمهای زن می چسباند . چشمهای زن حالا باز بازند. مرد نگاه می کند و بعد با قیچی موهای زن را کوتاه می کند . لبخند می زند . تصویرش کامل شده و زن درست شبیه به تصویر دوست داشتن مرد از زنی دیگر است.
زن بسیار جوان ، شاید در نیمه دهه بیست زندگیش به سختی تقلا می کرد و پاهایش را روی زمین برای آخرین تلاشهایش می کشید و سعی می کرد که روزنه ای برای نفس های به شماره افتاده اش پیدا کند . ناخنهای کشیده و قرمز رنگش را در هوا حرکت می داد ولی توانی برای حرکتهای بلند و رهایی بخش نداشت. حرکتهایش در کسری از دقیقه منقطع شدند و بعد به آرامی در درون خفه شدند. پاهای زن از حرکت ایستاد و مرد به آرامی کیسه را از سر زن بیرون آورد و بغل کرد و بغضش به ارامی شکست و اشکهایش سرازیر شد .
نمیدانست برای چه مدت انجا بدون هیچ توقفی گریه کرده بود . نگاهش به آرامی به ناخنهای قرمز زن افتاد و سکوت کرد . برگشت و با یک انبر قرمز برگشت .
به ارامی دستهای زن را گرفت و شروع کرد به بریدن .
زن دیگر نمی توانست هیچ چیز را لمس کند حتی خط باریک خیانت را که روی ذهن مرد کشیده شده بود.
- تیغهایم باز بازند .
خونهایت رد می شنود از بدنت و فرو می ریزند . شیار می شود تمام دوست داشتنهایم که می گفتم.
ذهنم تیز می شود، یک لبه که همه چیز را می برد .
حتی دوست داشتنم را.
قلبش بالای پیراهن گل گلی اش کشیده شده بود.
تنها چیزی که او نداشت و نمی توانست داشته باشد ، حتی اگر از لب های سرخش خون بیرون می پاشید. پمپاژ خونی که از سینه اش بالا می آمد نمی توانست احساسش را احیا کند .
مریم با آن موهای مجعد و فرفری تمام شب خودش را خورد. از قلب کوچکش شروع کرد . از نیمه سمت راست با یک حرکت دایره وار برخلاف چرخش عقربه های ساعت تا وسط سینه اش و تمام تکه هایش به انتها رسید . در گوشه انتهایی لبش رد خونی تا انتهای گلویش کشیده شده بود .
محمد چنگالش را روی میز گذاشت و لکه های خون را از گوشه لب هایش پاک کرد و لبخند درخشانی زد . رها شده بود و یک قلب کامل را بلعیده بود.

